تبليغاتX
عكس و ديگر هيچ
به جای تاج گل بر مزارم، شاخه گلي دستم بده
شبی در کوهستان (موضوع: دست‌نوشته‌ها)

 

هوا زودتر از هميشه تاريك‌ مي‌شود؛ چراغ‌هاي مزاحم زيبايي شب در دل كوهستان را خدشه‌دار نمي‌كنند.

روشناي شمعي كنار پنجره‌، اميد را به پاهاي از رمق افتاده‌ات باز مي‌گرداند.

به سوي كلبه‌ي كوچك حركت مي‌كني.

بي‌آن‌كه معطل كني، كوبه‌ي در را مي‌كوبي؛

بعد با خود فكر مي‌كني اگر صدايي پرسيد: "كيه؟!؟"، چه بايد بگويم.

خودت را براي معرفي كردن آماده مي‌كني. هنوز در حال من و من كردن هستي كه صدايي گرم مي‌گويد: "بفرما؛ خوش آمدي؛ در بازه."

آن صداي مهربان راست مي‌گويد؛ در باز است.

در را تا نيمه باز مي‌كني؛ مي‌بيني پيرمردي دست به زانويش گرفته، علي‌گويان در حال برخاستن از زمين است و بي‌آن‌كه صورت تو را ببيند، بلند مي‌گويد: سلام بر حبيب خدا؛ بفرما داخل؛ بفرما؛ حتما خيلي خسته هستي و سردت شده؛ بيا؛ بيا اين‌جا كنار بخاري هيزمي بنشين تا چاي داغ هم برايت بريزم. تمام فضاي كلبه از عطر چاي تازه دم كرده و چوب نم‌دار آتش‌گرفته پر شده است.

عروسش را صدا مي‌زند؛ گلبانو؛ گلبانو خانم؛ بيا كه خداوند برايمان نعمت فرستاده؛ بيا كه خداوند براي زندگيمان بركت و رحمت فرستاده.

گلبانو وارد مي‌شود؛ سلام داداش؛ خدا قوت؛ خيلي خوش آمديد؛ چراغ خانه‌مان را پر نور كرديد و ...

به حافظه‌ات رجوع مي‌كني؛ سراغ نداري تا اين حد صميمي و دوست‌داشتني كسي داداش صدايت كرده باشد.

هنوز چاي را تمام نكرده‌اي، مي‌بيني بساط شام برايت چيده‌اند.

از در و ديوار خانه هم لباس‌هاي خيس تو آويزان است تا خشك شوند.

قابي كهنه روي ديوار، عكسي از جواني پيرمرد را در آغوش گرفته؛ روي طاقچه‌ كنار آينه، راديويي قديمي ديده مي‌شود.

خستگي راه، مجال شب‌زنده‌داري را از تو مي‌گيرد؛ پيش از آن‌كه پيرمرد بپرسد موقع اذان صدايت كند يا نه، به خواب فرو مي‌روي.

خوابيدن در رختخوابي گرم، آن‌هم در دل زمستاني طاقت‌فرسا و پر برف، ميان كوه‌هاي سر به فلك كشيده، تجربه‌اي تازه است. از اين پهلو به آن پهلو مي‌شوي؛ در ميان رختخواب قد مي‌كشي و خستگي از تن بيرون مي‌كني.

هنوز نمي‌داني خواب هستي يا بيدار.

پلك‌هايت سبك‌تر مي‌شوند؛ كمي كه باز مي‌كني، مي‌بيني پيرمرد بر سجاده نشسته و تسبيح مي‌گرداند. مي‌پرسي اذان شده؛ پاسخ مي‌دهد: چند دقيقه‌ي قبل اذان گفته شد.

پيرمرد براي وضو گرفتنت آب گرم آماده كرده، ظرف و حوله را هم مي‌آورد و برايت آب مي‌ريزد.

جانماز پيش رويت پهن شده؛ سجاده‌اي با مهر كربلا.

الله اكبر را كه مي‌گويي، صداي الله اكبر پيرمرد هم بلند مي‌شود.

تازه مي‌فهمي چه اتفاقي افتاده؛ او نمازش را به تو اقتدا كرده؛ نمي‌داني ادامه دهي يا نه؛

نماز را سلام مي‌دهي؛ همين كه مي‌خواهي بگويي چرا اين كار را كرديد؛ من نماز خواندنم اشكال دارد؛ هزار و يك عيب پيدا و پنهان دارم و ...

مي‌گويد: نيم ساعت قبل از اذان از خدا خواستم توفيق نماز جماعت را از ما نگيرد. شما هم كه اجازه‌ي صدا كردن به من نداده بوديد. اين لطف پروردگار بود كه توانستيد با اين همه خستگي موقع اذان بيدار شويد.

 

مي‌خواهي آرام حرف بزني تا ديگران از خواب بيدار نشوند، مي‌بيني سري از چادر بيرون مي‌آيد و مي‌گويد: قبول باشه داداش؛ براي ما هم دعا كنيد. براي همسرم كه در سفر است و براي فرزندي كه در راه دارم.

مي‌بيني او هم به تو اقتدا كرده بود.

زبانت بند آمده، نمي‌داني چه بايد بگويي.

سفره‌ي صبحانه با يك كاسه شير و نان و كره محلي همراه است؛ در سفره‌ي كوچكشان بركت موج مي‌زند. پيرمرد خداوند را شكر مي‌گويد كه ميهمان سر سفره‌اش نشسته است. نمي‌داني چه بايد بگويي.

لباس‌هايت خشك شده‌اند؛ يك به يك ‌آن‌ها را مي‌پوشي؛ احساس مي‌كني كوله‌پشتي‌ات كمي سنگين‌تر از قبل شده؛ مي‌بيني توشه‌ي راه هم برايت گذاشته‌اند.

خداحافظي مي‌كني و از كلبه دور مي‌شوي در حالي كه پيشاني‌ات هنوز از بوسه‌ي پيرمرد داغ است.

 

هر چه بيشتر با خود فكر مي‌كني، بيشتر مشكوك مي‌شوي؛ به هوشياري خود شك مي‌كني.

كمي از برف كوهستان به صورت خود مي‌زني؛ اما باز هم باورت نمي‌شود؛

آن‌ها حتي اسم تو را هم نپرسيدند؛ بي‌آن‌كه تو را بشناسند در به رويت گشودند و ميزبانت شدند. مخلصانه پذيرايت بودند و نماز را هم به تو اقتدا كردند.

نه لب به غيبت گشودند و نه به شكوه و گلايه از بود و نبودها و بايد و نبايدها.

جز سپاس بر لبانشان چيزي جاري نبود.

صبح هم پشت سرت آب ريختند تا دوباره به ديارشان باز گردي؛ وقتي از زير آينه و قرآن رد مي‌شدي، پيرمرد دعاي سلامتي در سفر برايت مي‌خواند.

... فَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ  (سوره يوسف – آيه 64)

 

به دنبال رمز و راز اين همه بزرگي و بزرگواري مي‌گردي؛ هيچ نمي‌يابي جز همنشيني و خلوت‌گزيني آن‌ها با خداوند مهربان در دل كوهستان.

از اين رو مي‌پسندي آن‌جا را دانشگاه كوهستان بنامي كه همه شاگردي استادي به نام طبيعت را مي‌كنند و از او درس مي‌گيرند. همه بزرگي را از او مي‌آموزند و بزرگ‌منشي را زندگي مي‌كنند.

 

بعد از آن دوست داري كه همه با انگشت نشانت دهند و بگويند فلاني از پشت كوه آمده. اين صفت را دوست مي‌داري، چون با تمام وجود فهميده‌اي پشت كوه چه خبر است.

                                                                                                          والسلام

 

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/06 ساعت: 10:0
بي‌بي‌ مريم (موضوع: اجتماعي)

 

بهمن‌ماه سال ۱۳۸۲ بود؛ به اتفاق دو تن از دوستان آقاي مهندس عبداله محمدتقي‌پور و آقاي مهندس مسعود مقيميان به ارتفاعات منطقه ۲۰۰۰ از شهرستان تنكابن رفته بوديم. جايي كه مشرف به كوه‌هاي طالقان و الموت بود و مي‌شد از آن‌جا با چند ساعت پياده‌روي به شهرستان قزوين رسيد.

در راه رسيدن به روستاي درجان بوديم كه با پيرزني به نام "بي‌بي مريم" برخورد كرديم. پيرزن با صفايي بود كه اصلا توقع ديدنش رو در اون مكان نداشتيم.

حال و احوال كرديم و مدتي رو به گفت‌وگو پرداختيم. همين كه متوجه شد از ميان ما سه نفر من اهل مشهد هستم، بلافاصله گفت:

"پسرعمويي در مشهد دارم؛ وقتي برگشتي سلام مرا به پسرعمويم برسان و به او بگو كه بي‌بي‌مريم سلام زياد رسانده؛ در ضمن به او بگو كه هنوز كار فلاني را درست نكرده و بي‌بي‌ مريم از شما گله داره؛ لطفا كار اين بنده خدا را هر چه سريع‌تر راه بيانداز اگر نه كه ... ."

وقتي او حرف مي‌زد با خودم مي‌گفتم: "پيرزن بيچاره؛ ظاهرا اصلا نمي‌داند كه مشهد چقدر بزرگ شده؛ حتي همسايه از حال همسايه خبر نداره. من از كجا بايد پسر عموي تو رو بشناسم كه تازه داري پيغام هم برايش مي‌فرستي؟!"

با اين حال مي‌گفتم: "باشه مادر جان؛ چشم؛ حتما پيغامت را مي‌رسانم."

از او خداحافظي كرديم و به راه خود ادامه داديم. با توجه به تاريك شدن هوا امكان پيش‌روي بيشتر براي ما فراهم نبود و مجبور شديم شب را در يكي از خانه‌هاي "روستاي درجان" به صبح برسانيم؛ منزل آقاي ابوالحسني.

وقتي با ايشان صحبت از بي‌بي‌مريم به ميان آمد و گفتم كه چنين سفارشي كرده و براي پسرعمويش پيغام فرستاده و من نمي‌دانم كه قراره چه جوري در شهر بزرگي مثل مشهد پسرعموي او را پيدا كنم؛ گفت:

بي‌بي مريم 

"او منظورش از پسرعمو، امام رضا عليه‌السلام است. او سيده جليل‌القدري است كه نفس حقي دارد و مردم براي او احترام زيادي قائل هستند. گره از كار فرو بسته‌ي خيلي‌ها باز مي‌كند و انسان بسيار شريفي است."

 

براي لحظاتي بهت زده به حرف‌هاي پيرمرد گوش مي‌كردم. بي‌بي‌مريم با چنان اعتقاد و ايماني مي‌گفت كه "به پسرعمويم سلام برسان و به او بگو كه بي‌بي‌مريم گفته ..." كه من واقعا فكر مي‌كردم براي پسرعمويش پيغام مي‌دهد نه امام رضا عليه‌السلام.

سال‌ها از آن جريان مي‌گذرد؛ نمي‌دانم پيغام‌رسان خوبي برايش بودم يا نه؛ اما نه قبل از آن و نه بعد از آن؛ هنوز كسي را نديدم كه با چنين ايمان و باور قلبي خود را از سلاله‌ي پاك امامان بداند و با آن‌ها احساس قرابت داشته باشد و اين‌طور خالصانه از آن‌ها طلب كمك داشته باشد.

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/04/10 ساعت: 9:27
روز مادر مبارک (موضوع: اجتماعي)

روز مادر مبارك

اصلا دوست نداشتم واسه اين عكس توضيح بدم. اما مادر و روزش اين‌قدر حرمت و احترام داره كه به خاطر انتقال درست مفاهيم، لازم باشه چند نكته رو خدمتتون عرض كنم.

واقعا فكر مي‌كنيد اگر نبود دعاي مادر، اگر نبود دل‌نگراني‌هاي مادر، اگر نبود طلب عاقبت‌خيري مادر براي فرزند و اگر نبود ... الان ما در چه وضعيتي بوديم.

بيش از ۳۵ ساله كه شاهد هستم، مادري به خاطر نذري كه براي بهبودي و سلامت فرزند كوچكش با خداي خودش كرده بود، شله زرد مي‌پزه و اين كار رو چنان عاشقانه انجام مي‌ده كه انگار هنوز لحظات شيرين بهبودي فرزندش رو به ياد داره. عهدش رو با خدا از ياد نبرده و هم‌چنان براي عاقبت‌به‌خيري فرزندانش دعا مي‌كنه.

به نظر شما مي‌شه عشق مادر رو تعريف كرد؟!

مي‌شه عظمت و بزرگي مادر رو تعريف كرد؟!

 

مادرم روزت مبارك

برادرم هميشه سلامت باشي

 

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/03/13 ساعت: 7:59

زمستان سال ۱۳۸۷ بود؛ جزيره‌ي زنگبار؛ كشور تانزانيا؛ شرق قاره‌ي آفريقا. به اتفاق ۱۰ نفر از دوستان براي صعود به قله‌ي كليمانجارو و البته انجام فعاليت‌هاي فرهنگي تلاش مي‌كرديم.

 

ميراث نياكان

ايام اربعين حسيني بود و ما در جزيره‌ي زنگبار به اتفاق دوست خوبم، كارگردان و تصويربردار ارزشمند و تواناي صدا و سيماي استان خراسان رضوي جناب آقاي عباس مهاجران مشغول كار بوديم. سرتان را به درد نياورم؛ دستاورد آن سفر چند فيلم مستند شد كه در بهار سال ۱۳۸۸ كارهاي نهايي آن انجام شد و آماده‌ي پخش گرديد. در اين مدت شاگردي استادان زيادي را كردم و بسيار بسيار آموختم؛ اما ظاهرا در تيتراژ فيلم امكان درج نام شاگردان فراهم نبوده و محبت فرمودند و جلوي نام من عنوان مدير توليد را ذكر كردند. كه در همين جا از الطاف آن‌ها سپاسگزاري مي‌كنم.

 ميراث نياكان

اين‌كه چرا بعد از اين همه مدت ديشب (۲۰/۲/۸۹ ساعت ۲۱:۴۰) در اولين پخش تلويزيوني صدا و سيماي خراسان تصميم گرفت ابتدا قسمت سوم آن را پخش كند، نمي‌دانم.

اما ظاهرا قرار است فردا يعني چهارشنبه ۲۲/۲/۸۹ ساعت ۲۱:۳۰ دومين قسمت و روز شنبه ۲۵/۲/۸۹ در همان ساعت قسمت اول پخش گردد. كاش از همان ابتدا مي‌دانستيم و نام قسمت سوم را اول و نام قسمت اول را سوم مي‌گذاشتيم تا هيچ‌كس دچار سردرگمي نشود.

 

ميراث نياكان

بگذريم؛ قصدم از اين نوشته تشكر و قدرداني از دوستان خوبم در اين سفر بود.

دوست خوبم جناب آقاي عباس مهاجران كه صميمانه تلاش كرد و سخت‌كوشانه كار را به اتمام رساند.

دوست عزيزم جناب آقاي حميدرضا شوشتريان كه تهيه‌كنندگي كار را به عهده داشتند.

دوستان خوب، هم‌سفران و هم‌نوردان عزيزم جناب آقايان عليرضا رضايي، غلامحسين زاهدي، حسن رضايي، سعيد درّي، عباس وجداني، هاشم رضايي، عزت‌اله ظهوريان، حبيب جمعه‌زاده خراساني و عليرضا كارگزاري كه در طول سفر همكاري‌ها و مساعدت‌هاي بي‌شائبه‌اي داشتند.

 

صعود به قله كليمانجارو

و تقدير و تشكر ويژه از صدا و سيماي مركز خراسان رضوي كه به ارزش‌هاي ذاتي اين مستند بها داده و از آن حمايت نموده‌اند.

 

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/02/21 ساعت: 10:42

         

           با تشکر و سپاس فراوان از خبرگزاری فارس که خاطرات و عكس‌هاي این‌جانب از

           اربعين حسيني در جزيره‌ي زنگبار را منتشر نموده است.

           در اين لينك بخوانيد.

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/11/16 ساعت: 22:27
این روزها (موضوع: دست‌نوشته‌ها)

 

    اين روزها

           تنهايي مرا با ازدحامي از خاطرات سبز و سرخ

                                                                           تنها گذاشته است.

    خسته‌ام؛

    ديگر پرسه‌ زدن در كوچه پس كوچه‌هاي خيابان آزادي

                                                                    حس آزادي نمي‌بخشد.

    شهر بوي سبزي گرفته است؛

           انگار همه‌ي مادران

                           در كاسه‌ي سر فرزندان خود

                                           قورمه‌سبزي بار گذاشته‌اند.

    از پيچ تند كوچه مي‌گذرم؛

           جواني محترمانه

                           در حال كتك خوردن است؛

    او راضي نمي‌شود آزادي به شرط چاقو بخرد.

 

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/10/14 ساعت: 20:24
انتخاب رشته (موضوع: دست‌نوشته‌ها)

چند روز قبل كه براي ثبت نام مدرسه دخترم رفته بودم، خاطره‌ي زير در ذهنم مرور شد؛ آن را با شما در ميان گذاشتم.

=============

سال اول دبيرستان تمام شده بود و ما بايد انتخاب رشته مي‌كرديم. خودم به رشته‌ي رياضي و فيزيك خيلي علاقه داشتم، اما پدرم اصرار مي‌كرد كه بايد رشته‌ي تجربي را ادامه دهم و در نهايت دكتر شوم. ايشان هميشه و همه جا اعلام مي‌كردند كه قرار است پسرم در آينده دكتر شود و من از بچه‌گي با اين تلقين‌ها بزرگ شده بودم.

اصلا براي ايشان قابل تصور نبود كه من در رشته‌اي غير از تجربي (به قول پدر، پزشكي) درس بخوانم. همين حساسيت ايشان به من و توجه‌ خاصشان به استعدادهايم باعث شده بود تا در دوره‌ي دبستان به صورت جهشي از كلاس سوم به پنجم بروم. خلاصه، روي آينده‌ي من خيلي حساب كرده بودند و از من توقعات زيادي داشتند.

من هم كه از حساسيت ايشان مطلع بودم، نمي‌دانستم كه چه بايد بكنم. زمان به سرعت مي‌گذشت و مهلت ثبت نام هم رو به پايان بود.

انتخاب رشته

تنهايي به مدرسه رفتم. با يكي از مسئولين ثبت نام صحبت كردم و موضوع را با وي در ميان گذاشتم. از علاقه‌ي فراوانم به رشته‌ي رياضي توضيح دادم و از ايشان خواهش كردم تا كمكم كنند. قرار شد تا بدون اطلاع پدرم، مرا در رشته‌ي رياضي و فيزيك ثبت نام كنند تا بعد من در فرصتي مناسب موضوع را به پدرم بگويم. 

روز بعد به اتفاق پدرم به مدرسه رفتيم. در هر مرحله از ثبت نام، پدرم تاكيد مي‌كرد كه يك وقت اشتباهي رخ ندهد و حتما مرا در رشته‌ي تجربي ثبت نام كنند، چرا كه قرار است پسرش دكتر شود.

آن مسئول بزرگوار هم به خاطر كمك كردن به من، به پدرم قول مي‌داد كه هيچ اشتباهي رخ نخواهد داد و پسرش را در رشته‌ي تجربي ثبت نام خواهد كرد.

كار به خوبي و خوشي تمام شد. به ظاهر من در رشته‌ي تجربي ثبت نام كرده بودم، اما در باطن در ليست كلاس رياضي و فيزيك نام نويسي شده بودم.

خداحافظي كرديم و از سالن ثبت نام بيرون آمديم؛ در همين موقع پدرم يادش آمد كه بايد سئوالي را از مسئولين ثبت نام بپرسد. به سالن برگشتيم. آن مسئول بزرگوار سرش پايين بود و ما را نديد و مشغول نوشتن نام و رشته‌ي تحصيلي من بر روي پوشه بود.

وقتي پدرم ديد كه روي پوشه‌ي من رشته‌ي رياضي و فيزيك نوشته است، شروع كرد به سر و صدا كردن. با فرياد مي‌گفت: " آقا؛ مگر من نگفتم مواظب باشيد كه يك وقت اشتباهي رخ ندهد. هنوز ما از اين جا بيرون نرفته‌ايم كه شما اشتباهي به اين بزرگي مرتكب شده‌ايد. چرا با آينده پسر من بازي مي‌كنيد؟! پسر من قرار است در آينده دكتر شود نه مهندس و ..."

آن بزرگوار وقتي ديد كه همه چيز لو رفته است، پدرم را به آرامش دعوت كرد و همه چيز را به او گفت. به پدرم گفت با ديپلم رياضي و فيزيك هم امكان شركت در كنكور پزشكي وجود دارد.

اما پدرم متقاعد نمي‌شد. مي‌گفت: "سه سال ديگر وقتي قانون عوض شد و نگذاشتند پسرم دكتر شود، من يقه‌ي چه كسي را بگيرم؟"

آن بزرگوار مي‌گفت: "بياييد اين جا و يقه‌ي مرا بگيريد. من به شما قول مي‌دهم مشكلي پيش نيايد."

پدرم مي‌گفت: "آمديم تا آن موقع شما ديگر در اين مدرسه نبوديد، من بايد چكار كنم؟؛ پسر من بايد دكتر شود و نه غير از اين."

چند ساعتي طول كشيد تا آن بزرگوار به كمك ساير مسئولين مدرسه با پدرم صحبت كردند و وي را متقاعد ساختند. از او خواستند تا مرا به ادامه‌ي تحصيل در رشته‌اي كه دوست ندارم، مجبور نسازد. و سرانجام پدرم پذيرفت و ديگر هيچ‌گاه آرزوي دكتر شدن پسرش را به زبان نياورد.

 اگر آن روز معلمين مدرسه كمكم نكرده بودند، معلوم نبود چه سرنوشتي در انتظارم بود.

==========

توضيح پيرامون تصوير: (عكس مربوط به سال ۱۳۶۷ است كه مقابل درب ورودي دبيرستان آيت‌ا... كاشاني در يكي از محلات پايين شهر مشهد گرفته شده است. مايلم دوستان را با القاب فعلي‌شان نام ببرم.)

ايستاده از راست: (آقاي مهندس امير خدابخشيان؛ آقاي مهندس رضا زوّار؛ خودم؛ آقاي مهندس حميدرضا محمدي نيك‌پور)

نشسته از راست: (آقاي مهندس كوهجاني؛ آقاي مهندس حبيب جمعه‌زاده خراساني؛ آقاي مهندس جواد بيدي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/06/19 ساعت: 9:20
سرهای تراشیده (موضوع: دست‌نوشته‌ها)

قرار نبود در اين وبلاگ به غير از عكس، مطلب ديگري منتشر كنم، اما متاسفانه به دليل اختلالاتي كه در سايت‌ها  و فيلتر كردن نادرست آن‌ها رخ داده است، فعلا نمي‌دانم عكس‌هايم را در چه فضاي امن و مطمئني بگذارم تا قابل انتشار باشند. واقعا دليل بسته شدن سايت معتبر و تخصصي فليكر را نمي‌دانم؟! كه متاسفانه بخش عمده‌اي از عكس‌هاي من در آن فضا بود. به همين دليل براي اين‌كه دوستان تصور نكنند كه وبلاگ تعطيل شده، اين مطلب را منتشر كردم.

شما مي‌توانيد براي انتشار عكس‌هايم در فضايي مناسب، امن، معتبر و ... پيشنهادي بدهيد؟

-----------------------

سرهاي تراشيده

بهار سال ۱۳۶۸بود و ما كلاس چهارم رياضي و فيزيك بوديم. آن زمان براي شركت در امتحانات نهايي خرداد ماه، بايد در امتحانات معرفي شركت مي‌كرديم.

در آن سال، من ارشد و نماينده‌ي كلاس بودم. در بين ساعات تفريح موضوعي را با بچه‌هاي كلاس در ميان گذاشتم؛ و از آن‌ها خواستم تا پيشنهادم را جدي بگيرند.

به بچه‌ها گفتم: "اين روزها و هفته‌ها براي آينده‌ي ما بسيار مهم هستند و ما بايد از اين لحظات به درستي استفاده نماييم. ما بايد تلاش كنيم تا ضمن قبولي در امتحانات خرداد ماه، در رشته‌هاي مورد علاقه‌مان وارد دانشگاه شويم. به همين دليل بايد عواملي كه ممكن است، مانع از تمركز فكري ما شوند و وقت ما را بي‌دليل به هدر دهند، از بين راه برداريم."

پيشنهاد داده بودم تا همه موهاي سرمان را از ته بتراشيم. (به عبارتی تیغ بزنیم.) چرا كه اين كار باعث مي‌شد تا ما كمتر در انظار عمومي ظاهر شويم و بيشتر به درسمان بپردازيم.

قبول كنيد كه پيشنهاد سختي داده بودم. براي ما كه در اوج جواني، به كلاس چهارم بودن خود افتخار مي‌كرديم و پر از شور و شوق جواني بوديم و زيبايي و آراستگي‌ بسيار برايمان مهم بود، اين پيشنهاد، پيشنهاد ساده‌اي نبود.

چند نفري مخالفت كردند و بعضي‌ها هم از اين كار خوششان آمد. خلاصه فرداي آن روز بيش از نيمي از بچه‌هاي كلاس با سر تراشيده به كلاس آمدند؛ چند نفري هم كه مخالف بودند، وقتي فضاي كلاس را ديدند، در روزهاي بعد به جمع سرتراشيده‌هاي كلاس پيوستند.

از جمع ۱۸نفري كلاس ما، ۱۷ نفر اين كار را انجام دادند. (نام آن يك نفر الآن يادم نيست.)

وقتي معلم‌ها سر كلاس ما مي‌آمدند و شرايط كلاس را آن‌گونه مي‌ديدند، (یک کلاس پر از دانش‌آموز با سرهاي تراشيده) بسيار تعجب مي‌كردند. حتما با خودشان فكر مي‌كردند كه تنبيه دسته جمعي شده‌ايم؛ اما وقتي از اصل جريان مطلع مي‌شدند، اتحاد و ابتكار ما را تحسين مي‌كردند.

خلاصه در آن سال از جمع ۱۸نفري كلاس ما، ۱۶نفر در رشته‌هاي مختلف دانشگاه قبول شدند؛ از پزشكي گرفته تا مهندسي و دبيري. به جز من و دوستم آقاي مرتضي صفري. كه از همان ابتدا تصميم داشتيم بعد از سربازي به دانشگاه برويم. (نه اين كه امكان قبول شدن برايمان فراهم نبود، بلكه به دليل كله‌شقي‌هايي داشتيم.) قرار بود تا بعد از كسب تجربه در محيطي به غير از فضاي آموزشي مدرسه و دانشگاه، راه زندگيمان را انتخاب نماييم.

سرانجام ما دو نفر هم بلافاصله بعد از خدمت سربازي در رشته‌هاي مورد علاقه‌مان وارد دانشگاه شديم.

حالا بعد از گذشت بيست سال، وقتي به آن روزها فكر مي‌كنم، مي‌بينم چقدر آن اتحاد و ابتكار ما و رفاقت و اتفاق نظرمان، خاص بوده است.

شايد اگر آن تلنگر در زندگي‌مان رخ نمي‌داد، امروز شرايط ديگري برايمان رقم خورده بود.

 

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/05/05 ساعت: 9:52

I was very keen on changing this proverb in to: "Look passing the life, sitting the side of photo." Always it happens: By reviewing photograph albums, people revive past memories and live with them. Many a time, after seeing the photographs of juvenescence age, some old people feel young, regain their youth power and… More than 20 years ago, an Iranian professor of photography traveled in to Thailand for tour. A scene in Bangkok drew his attention and he took a photograph of it. In this picture a blind person is asking from people by a microphone and a small amplifier. He has put a dish in front of himself in order that people put their helps in it. He seems to be about 30 years old. It is obvious that he has recently bought his acoustic set and has created an innovation in his job. Our curious photographer was right. This picture is very beautiful; Begging from people by a microphone and amplifier!!! But this picture was kept in the personal (private) album of the photographer for years and years, without getting up of that blind man and even having the power to come out of that private album. History stopped for him on day of taking his photograph. No one was aware of him anymore and he was so living in the photographer's private album, until after more than 20 years, another photographer from the big spread of Iran, unaware of the activities of that photography professor and even without knowing him, traveled to Thailand just as the professor. Bangkok, as a capital, seems to be a good place for traveling and tour. Big and beautiful temples, natural attractions, modern urbanity, different transportation systems, different people, and... All of them were intact subjects to be pictured and he did so. At sunset, when he was tired of walking and searching for subjects, for photography and while there wasn't enough light and space for taking photograph, he was coming back to his place of residence until a scene drew his attention. A blind man, about 55 years old, was sitting in a passage – way and was asking from people. The reason for drawing the photographer's attention was his use of a microphone and an amplifier for asking. This method wasn't common in Iran and so it is clear to be an intact subject for taking photograph. But the unsuitable environmental conditions such as in sufficient light, nearness to street, having no other better angle and etc, caused it not to become a good picture and it never stepped beyond his private album, too. Several years passed, until these two photographers – that now have the teacher – student relation ship – saw the pictures of one another of this common trip. Because of passing more than 20 years, the professor had no recollection of that picture, but the student who had recently taken his pictures recognized the blind man who was captured in the private album of the professor. He rescued him from the cage of album. He seated him in front of his old age, but the blind man didn't expect (hope) for seeing his youth and old age. His microphone and amplifier have become worn out after more than 20 years. His dish has become bigger for collecting people's aids, surely he has become a family man and his expenses have increased. A little whiteness in his hair and wrinkles of the face are seen. The coincidence of these two pictures from these two photographers, even after more than 20 years is so great and beautiful that topics such as quality, clearness, color, light, cadre and etc can be ignored. Both two pictures traveled over the private albums and you are watching them. The matter that has narrated in these two pictures is HISTIRY, the history that not two historians, but two photographers have written it.

 

The first historian: Professor of photography, Amir Hojjat Safarli


The second historian: Student of photography, Mahdi Golmohammadi

 


راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/04/03 ساعت: 10:45
بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين (موضوع: دست‌نوشته‌ها)

خيلي دلم مي‌خواست اين ضرب‌المثل رو اين طوري مي‌گفتم كه:

 

"در بر عكس نشين و گذر عمر ببين"


هميشه اين اتفاق مي‌افتد. انسان‌ها با مرور آلبوم تصاوير خود، خاطرات گذشته را زنده كرده و با آن‌ها زندگي مي‌كنند. چه بسا انسان‌هاي پابه‌سن‌گذاشته‌اي كه بعد از ديدن عكس‌هاي جواني خود، احساس جواني كرده‌اند، در خود توان جواني را باز يافته‌‌اند و ... بيست و چند سال قبل، يك استاد عكاسي از ايران به قصد جهانگردي و سياحت به كشور تايلند سفر مي‌كند. در شهر بانكوك صحنه‌اي نظرش را جلب نموده و از آن تصويري را ثبت مي‌كند. در اين تصوير فرد نابينايي ديده مي‌شود كه با يك آمپلي‌فاير كوچك و ميكروفون مشغول كمك خواستن از مردم است. جلوي خود ظرفي گذاشته تا مردم كمك‌هاي خودشان را درون آن بياندازند. سن و سال مرد حدود 30 سال به نظر مي‌رسد. معلوم است كه دستگاه صوتي خود را تازه خريده و پيشرفت و ابتكاري در كارش به وجود آورده است. عكاس كنجكاو ما حق داشت. اين تصوير بسيار زيباست. كمك خواستن از مردم آن‌هم با ميكروفون و آمپلي‌فاير!!! اما سال‌ها بود كه اين عكس در آلبوم شخصي اين عكاس نگه‌داري مي‌شد، بي‌آن‌كه اين مردنابينا از جاي خود برخواسته باشد ويا حتي توان بيرون آمدن از آلبوم عكس را در خود ببيند. تاريخ براي او در روزي كه عكسش ثبت شد، متوقف گرديد. ديگركسي از او خبري نداشت و او هم‌چنان جوان در آلبوم شخصي عكاس زندگي مي‌كرد. تا اين كه عكاسي ديگر، از گستره‌‌ي بزرگ ايران زمين، بيست و چند سال بعد، بي‌خبر از فعاليت استاد عكاسي، بدون آن كه حتي افتخار آشنايي‌اش را داشته باشد، به همان قصدي كه استاد به تايلند سفر كرده بود، پاي به اين كشور مي‌گذارد. بانكوك به عنوان پايتخت جاي خوبي براي سياحت و گردش به نظر مي‌رسد. معابد زيبا و بزرگ، جاذبه‌هاي طبيعي، شهرسازي نوين، وسايل حمل و نقل متفاوت، آدم‌هاي جور واجور و .... همه و همه، سوژه‌هايي بكر بودند تا به تصوير كشيده شوند و او اين كار را كرد. هنگام غروب كه ديگر فضا و نور كافي براي عكاسي فراهم نبود، خسته از پياده‌روي روزانه و جستجوي سوژ‌ه‌هاي عكاسي، پياده به محل اقامت خود برمي‌گشت تا اين كه صحنه‌اي نظرش را جلب مي‌كند. مردي نابينا حدود پنجاه‌ و چند ساله، در گذرگاهي نشسته و از مردم كمك مي‌خواهد. دليل جلب توجه عكاس، استفاده نمودن اين مرد از آمپلي‌فاير و ميكروفون براي كمك خواستن بود. اين شيوه اصلا در ايران متداول نبوده و نيست. بديهي است كه سوژه‌ي مناسبي براي عكاسي باشد. اما شرايط محيطي نامناسب از قبيل نور، نزديكي به خيابان و عدم امكان انتخاب زاويه بهتر و ... باعث شد تا عكس خوبي از كار در نيايد و اين عكس نيز هيچ‌گاه از مرزهاي آلبوم شخصي عكاس فراتر نرفت. از اين جريان چند سال گذشت. تا اين كه اين دو عكاس كه اكنون حكم استاد و شاگردي برازنده‌ي رابطه‌ي آن‌هاست، عكس‌هاي يكديگر، از اين سفر مشترك را مي‌بينند. استاد به دليل گذشت بيش از بيست و چند سال چيزي از خاطره‌ي عكس برايش زنده نمي‌شود، اما شاگرد كه زمان كمتري از سفرش گذشته، مرد نابينا را كه جواني‌اش در آلبوم شخصي استاد اسير شده بود، مي‌شناسد. او را از قفس آلبوم نجات مي‌دهد. در مقابل پيري‌اش مي‌نشاند. اما مرد نابينا، چشمي براي ديدن پيري و جواني خود ندارد. آمپلي‌فاير و ميكروفون او به اندازه‌ي بيست و چند سال فرسوده شده‌اند. ظرف او براي جمع‌آوري كمك‌هاي مردم بزرگ‌تر شده، حتما عيال‌وار شده و مخارجش بالا رفته است. كمي رنگ سپيدي در موهايش و چين و چروك‌ در صورتش ديده مي‌شود. تلاقي اين دو عكس از دو عكاس، آن‌هم در فاصله‌ي زماني بيش از بيست و چند سال، آن‌قدر زيباست كه ديگر كيفيت، وضوح، رنگ، كادر و ... عكس مي‌تواند ناديده گرفته شود. هر دو عكس مرزهاي آلبوم شخصي را درنورديدند و حالا شما نظاره‌گر آن هستيد. آن چيزي كه در اين دو عكس روايت شده است، تاريخ است. تاريخي كه نه دو مورّخ، كه دو عكاس آن را نوشته‌اند.



مورّخ اول، استاد عكاسي: اميرحجت صفرلي


مورّخ دوم، هنرجوي عكاسي: مهدي گل‌محمّدي




راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/04/03 ساعت: 10:36
قصه‌ي من و اين همه عشق (موضوع: دست‌نوشته‌ها)

 

 

"قصه‌ي من و اين همه عشق"

 

دو ماهي بود كه از آشنايي من و "بهار" مي‌گذشت. شب با هم قرار داشتيم. نزديكي‌هاي قرارمون بود كه "ستاره" از دور به من چشمك زد. دلم لرزيد. همين طور محو تماشاي زيبايي "ستاره" بودم كه نفهميدم "مهتاب" از كدوم طرف پيداش شد. چقدر اون شب خوشگل شده بود. حتي يك خال هم رو صورتش نداشت؛ مي‌درخشيد و وسوسه مي‌كرد. توي دلم گفتم، امشب قرار با "بهار" رو بي‌خيال شو؛ يا با "ستاره" برو  يا با "مهتاب" باش.

هنوز از اين فكر بيرون نيامده بودم كه "باران" از راه رسيد. خداي من، "باران" ديگه از كجا پيداش شد؟ مي‌گفت باهاش قرار گذاشته بودم؛ اما من اصلا از قرار چيزي يادم نبود. فكر كنم فهميده بود كه من مي‌خواستم با "بهار" خلوت كنم، اومده بود زاغ سياه من رو چوب بزنه.

با خودم گفتم، طراوت و تازگي "باران" رو با هيچي نمي‌شه عوض كرد، بقيه رو قال مي‌زارم و امشب رو تا صبح با "باران" مي‌گذرونم.

دست در دست "باران" مي‌رفتم كه يك دفعه، "سحر" جلوي چشمام سبز شد. نمي‌دونستم چي بايد بگم. اون من و "باران" رو با هم ديگه ديده بود. چند دقيقه‌اي تو چشمام نگاه كرد؛ مي‌خواستم حاشا كنم. مي‌خواستم بگم من "باران" را نمي‌شناسم؛ كه پيش‌دستي كرد و گفت: هيچي نگو. حرف نزن. من خودم همه چيز رو مي‌دونم. من از دل باختن تو به خيلي‌ها خبر دارم.

از خجالت دوست داشتم آب بشم برم زير زمين. دنبال بهانه‌اي براي فرار مي‌گشتم. اين طرف خيابان رو نگاه كردم، اون طرف خيابان رو ديد زدم. گفتم شايد راهي براي فرار باشه، كه ديدم "نسيم" و "سپيده" دارن از دور ميان.

ديگه طاقت نياوردم. ناخودآگاه گريه‌ام گرفت. چه‌كار بايد مي‌كردم. آخه من همه‌ي اون‌ها رو دوست داشتم؛ تا حالا فرصتي پيش نيامده بود كه اين موضوع را عنوان كنم.

دلم رو زدم به دريا، فرياد كردم: آهاي "بهار عزيز"، "ستاره‌ي دلبندم"، "مهتاب زيبا" ، "باران خوشگل"، "سحر دوست‌داشتني"، "نسيم قشنگم"، "سپيده‌ي نازنين"، به خدا من همه‌ي شما رو دوست دارم. خواهش مي‌كنم منو درك كنيد. من از هيچ‌كدوم شما نمي‌تونم دل بكنم.

سرم رو انداختم پايين و شروع كردم به گريه كردن. چند دقيقه بعد كه سرم رو بالا آوردم، "ستاره" و "مهتاب" رفته بودند؛ از "باران" هم خبري نبود. "سحر" را هم پيداش نكردم. "نسيم" و "سپيده" هم از همان راهي كه آمده‌ بودند، برگشتند. من موندم و "بهار". نگاهي به من انداخت؛ چيزي از اون همه هوس‌بازي‌ها به رخ من نكشيد.

از چشماش مي‌تونستم بفهمم كه چي مي‌خواد بگه. با خنده‌ گفت: اگه "بهار" رو واسه خودت نگه‌داري، همه چيز رو مال خودت كردي.

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/02/14 ساعت: 9:50


امکانات جانبی