تبليغاتX
عكس و ديگر هيچ
به جای تاج گل بر مزارم، شاخه گلي دستم بده
مرا بکشید (موضوع: اجتماعي)

مرا بكشيد

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/06/14 ساعت: 11:19

به مناسبت بيستمين سالمرگ اخوان ثالث

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/06/13 ساعت: 8:58

سفره‌هاي افطار در مسجدالنبي 2

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/24 ساعت: 1:57

سفره‌هاي افطار در مسجدالنبي

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/22 ساعت: 18:6
گذر عمر (موضوع: اجتماعي)

به ميكده مي‌گردم، نمي‌يابم از آن شراب كه در ساغر جواني‌ام بود

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/11 ساعت: 10:52
بازی با زندگی (موضوع: اجتماعي)

بازي با زندگي

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/07 ساعت: 11:3

سي‌وشش سال بعد از پنج سالگي

تولدم مبارك

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/04/31 ساعت: 6:0
اقرا باسم ربك‌الذي خلق (موضوع: اجتماعي)

اقرا باسم ربك‌الذي خلق

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/04/17 ساعت: 10:16
بي‌بي‌ مريم (موضوع: اجتماعي)

 

بهمن‌ماه سال ۱۳۸۲ بود؛ به اتفاق دو تن از دوستان آقاي مهندس عبداله محمدتقي‌پور و آقاي مهندس مسعود مقيميان به ارتفاعات منطقه ۲۰۰۰ از شهرستان تنكابن رفته بوديم. جايي كه مشرف به كوه‌هاي طالقان و الموت بود و مي‌شد از آن‌جا با چند ساعت پياده‌روي به شهرستان قزوين رسيد.

در راه رسيدن به روستاي درجان بوديم كه با پيرزني به نام "بي‌بي مريم" برخورد كرديم. پيرزن با صفايي بود كه اصلا توقع ديدنش رو در اون مكان نداشتيم.

حال و احوال كرديم و مدتي رو به گفت‌وگو پرداختيم. همين كه متوجه شد از ميان ما سه نفر من اهل مشهد هستم، بلافاصله گفت:

"پسرعمويي در مشهد دارم؛ وقتي برگشتي سلام مرا به پسرعمويم برسان و به او بگو كه بي‌بي‌مريم سلام زياد رسانده؛ در ضمن به او بگو كه هنوز كار فلاني را درست نكرده و بي‌بي‌ مريم از شما گله داره؛ لطفا كار اين بنده خدا را هر چه سريع‌تر راه بيانداز اگر نه كه ... ."

وقتي او حرف مي‌زد با خودم مي‌گفتم: "پيرزن بيچاره؛ ظاهرا اصلا نمي‌داند كه مشهد چقدر بزرگ شده؛ حتي همسايه از حال همسايه خبر نداره. من از كجا بايد پسر عموي تو رو بشناسم كه تازه داري پيغام هم برايش مي‌فرستي؟!"

با اين حال مي‌گفتم: "باشه مادر جان؛ چشم؛ حتما پيغامت را مي‌رسانم."

از او خداحافظي كرديم و به راه خود ادامه داديم. با توجه به تاريك شدن هوا امكان پيش‌روي بيشتر براي ما فراهم نبود و مجبور شديم شب را در يكي از خانه‌هاي "روستاي درجان" به صبح برسانيم؛ منزل آقاي ابوالحسني.

وقتي با ايشان صحبت از بي‌بي‌مريم به ميان آمد و گفتم كه چنين سفارشي كرده و براي پسرعمويش پيغام فرستاده و من نمي‌دانم كه قراره چه جوري در شهر بزرگي مثل مشهد پسرعموي او را پيدا كنم؛ گفت:

بي‌بي مريم 

"او منظورش از پسرعمو، امام رضا عليه‌السلام است. او سيده جليل‌القدري است كه نفس حقي دارد و مردم براي او احترام زيادي قائل هستند. گره از كار فرو بسته‌ي خيلي‌ها باز مي‌كند و انسان بسيار شريفي است."

 

براي لحظاتي بهت زده به حرف‌هاي پيرمرد گوش مي‌كردم. بي‌بي‌مريم با چنان اعتقاد و ايماني مي‌گفت كه "به پسرعمويم سلام برسان و به او بگو كه بي‌بي‌مريم گفته ..." كه من واقعا فكر مي‌كردم براي پسرعمويش پيغام مي‌دهد نه امام رضا عليه‌السلام.

سال‌ها از آن جريان مي‌گذرد؛ نمي‌دانم پيغام‌رسان خوبي برايش بودم يا نه؛ اما نه قبل از آن و نه بعد از آن؛ هنوز كسي را نديدم كه با چنين ايمان و باور قلبي خود را از سلاله‌ي پاك امامان بداند و با آن‌ها احساس قرابت داشته باشد و اين‌طور خالصانه از آن‌ها طلب كمك داشته باشد.

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/04/10 ساعت: 9:27
روز پدر مبارک (موضوع: اجتماعي)

روز پدر مبارك

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/04/05 ساعت: 12:22
روز مادر مبارک (موضوع: اجتماعي)

روز مادر مبارك

اصلا دوست نداشتم واسه اين عكس توضيح بدم. اما مادر و روزش اين‌قدر حرمت و احترام داره كه به خاطر انتقال درست مفاهيم، لازم باشه چند نكته رو خدمتتون عرض كنم.

واقعا فكر مي‌كنيد اگر نبود دعاي مادر، اگر نبود دل‌نگراني‌هاي مادر، اگر نبود طلب عاقبت‌خيري مادر براي فرزند و اگر نبود ... الان ما در چه وضعيتي بوديم.

بيش از ۳۵ ساله كه شاهد هستم، مادري به خاطر نذري كه براي بهبودي و سلامت فرزند كوچكش با خداي خودش كرده بود، شله زرد مي‌پزه و اين كار رو چنان عاشقانه انجام مي‌ده كه انگار هنوز لحظات شيرين بهبودي فرزندش رو به ياد داره. عهدش رو با خدا از ياد نبرده و هم‌چنان براي عاقبت‌به‌خيري فرزندانش دعا مي‌كنه.

به نظر شما مي‌شه عشق مادر رو تعريف كرد؟!

مي‌شه عظمت و بزرگي مادر رو تعريف كرد؟!

 

مادرم روزت مبارك

برادرم هميشه سلامت باشي

 

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/03/13 ساعت: 7:59

حكيم عمر خيام نيشابوري

حكيم عمر خيام نيشابوري

حكيم عمر خيام نيشابوري

حكيم عمر خيام نيشابوري

حكيم عمر خيام نيشابوري

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/02/28 ساعت: 8:51

اربعین در جزیره زنگبار

اربعین در جزیره زنگبار

اربعین در جزیره زنگبار

اربعین در جزیره زنگبار

اربعین در جزیره زنگبار

اربعین در جزیره زنگبار

اربعین در جزیره زنگبار

اربعین در جزیره زنگبار

اربعین در جزیره زنگبار

اربعین در جزیره زنگبار

اربعین در جزیره زنگبار

اربعین در جزیره زنگبار

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/11/18 ساعت: 10:57
آرزوهاي كودكي (موضوع: اجتماعي)

آرزوهاي كودكي

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/11/11 ساعت: 10:45
جامانده (موضوع: اجتماعي)

جامانده

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/11/03 ساعت: 9:24
جنگ و ميراث گذشتگان (موضوع: معماری و اماكن)

جنگ و ميراث گذشتگان

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/10/26 ساعت: 8:17
آقا؛ اجازه (موضوع: اجتماعي)

جلسه امتحان

آقا اجازه

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/10/24 ساعت: 8:41
چرخ و فلک (موضوع: اجتماعي)

شطينت‌هاي كودكي

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/10/23 ساعت: 11:12
راز و نياز (موضوع: آييني)

راز و نياز

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/10/20 ساعت: 17:45
خاطره يك عكس (موضوع: اجتماعي)

خاطره يك عكس

هيچ‌گاه تصميم نداشتم براي عكس‌هايم به بهانه‌هاي مختلف توضيحات بنويسم. اما از آن‌‌جا كه خاطره‌ي اين عكس، به خود عكس مربوط نمي‌شود و جنبه حاشيه‌نويسي، توضيح دادن پيرامون آن‌چيزهايي كه عكس در بيان آن‌ها الكن بوده را ندارد، تصميم به نوشتن آن گرفتم.

سال ۱۳۸۳بود؛ براي عكاسي به شهر هرات در افغانستان سفر كرده بودم. در مسجد جامع اين شهر كه زيبايي و بزرگي خاصي دارد، مشغول عكاسي بودم كه چند كودك، پسربچه‌اي نابينا را كشان‌كشان به طرف من آوردند. پسر نابينا تا خود را در نزديكي من احساس كرد، شروع كرد به صحبت كردن و پرسش‌هاي فراوان.

"سلام؛ خوبي؛ بالاخره آمدي؟!؛ براي من دكتر آوردي؟ گفته بودي مرا با خود مي‌بري تا چشمانم را عمل كنند، تا من بتوانم دوباره ببينم. بايد حاضر شوم؟ كي‌ مي‌خواهيم برويم؟ تو مي‌داني از آن موقع كه به من قول دادي، هر روز به اين جا مي‌آمدم و منتظرت مي‌نشستم؟ تو به من قول داده بودي. گفته بودي كه اگر بگذارم از چشم‌ها و صورتم عكس بگيري، برايم دكتر مي‌آوري. من به بقيه بچه‌ها هم سفارش كرده بودم كه وقتي تو را ديدند به من خبر دهند. آن‌ها مي‌گفتند كه تو هرگز نخواهي آمد و مرا با دروغ دل‌خوش كرده‌اي! اما من مي‌دانستم كه يك عكاس، يك هنرمند هيچ‌گاه دروغ نمي‌گويد و ..."

پسر بچه چنان با شور و هيجان حرف مي‌زد كه حسابي تحت تاثير قرار گرفتم.

ظاهرا جريان از اين قرار بوده كه يكي از عكاسان ايراني، وقتي براي عكاسي به مسجد جامع شهر هرات مي‌رود، اين پسر بچه را كه در آن زمان حدود ۹ سال سن داشته، مي‌بيند و براي اين كه بتواند از او عكس بگيرد، قول‌هايي به او مي‌دهد كه بعد از گذشت دو سال آن‌ها را عملي نكرده بود.

اين پسر بچه مرا با آن عكاس محترم اشتباه گرفته بود. از خودم بدم آمد. دلم مي‌خواست دوربينم را بشكنم. مگر يك عكس چقدر ارزش داشته كه به خاطر آن پسر بچه‌اي را دو سال منتظر قول‌هاي واهي خود بگذاري.

دوربين را از گردنم برداشتم. او را نشاندم و خودم نيز كنارش نشستم.

پرسيدم: چرا كور شده‌اي؟

گفت: مريض شدم. به خاطر آلودگي و مواد شيميايي، چشمانم زخم شد. كم‌كم چرك كرد و بيناييم را ازمن گرفت. قبل از نابينايي كامل دكترها به من گفته بودند كه اگر به تهران بروم، آن‌جا دستگاه‌ها و دكترهايي هستند كه مي‌توانند چشمانم را خوب كنند. تا اين كه عكاسي از تهران به اين‌جا آمد. همين كه فهميدم او اهل تهران است، خواهش كردم كه مرا با خود ببرد و نگذارد تا چشانم كور شود. او گفت كه الان نمي‌تواند مرا با خود ببرد، اما دوستان پزشكي دارد كه يا آن‌ها را با خود در سفر بعد به اين جا مي‌آورد، و يا اين كه به كمك آن‌ها مرا براي معالجه به تهران خواهد برد.

از آن زمان نزديك به ۲ سال مي‌گذشت و اين پسر بچه هر روز به مسجد جامع مي‌آمد و منتظر مي‌نشست كه مبادا آن مرد مهربان بيايد و نتواند او را پيدا كند.

خيلي تحت تاثير قرار گرفتم. پرسيد تو نمي‌خواهي از من عكس بگيري؟

گفتم: نه. چون نمي‌توانم براي چشمانت كاري انجام دهم.

اما اين قول را مي‌دهم كه با نشان دادن عكس‌هاي سرزمين تو به ديگران، شوق بازديد از اين‌جا را در آن‌ها زنده كنم تا بيايند و اين‌جا را ببيند و موجب رونق و آباداني شهر و كشور تو شوند. قول مي‌دهم كه حداقل ۲۰ نفر را خودم شخصا به اين جا بياورم.

البته در دل قول ديگري هم به خود دادم كه هيچ‌گاه به كسي قولي ندهم كه به آن وفا نكنم.

روز بعد وقتي براي بازديد از مقبره شيخ كروخ ۶۰ كيلومتر از هرات بيرون رفتم، آن هم در جاده‌هاي خاكي، متولي شيخ كروخ پرسيد، عكس‌هاي ما را برايمان مي‌فرستي يا تو هم مثل ديگران به فكر خودت هستي و وقتي از اين جا بروي، ما را فراموش مي‌كني؟

قول دادم كه پيمان‌شكني نكنم. بعد از بازگشت به ايران، در كمتر از يك ماه تمام عكس‌هايشان را چاپ كردم و برايشان فرستادم. چند عدد از آن‌ها را هم در سايز بزرگ فرستادم.

بعد از آن سه بار ديگر به اتفاق دوستانم به افغانستان رفتم تا اين كه تيمي ۲۰ نفره را جهت بازديد از آثار تاريخي شهر هرات با خود به افغانستان بردم.

عكس‌هايم در اطاق متولي مقبره شيخ كروخ ديده مي‌شد و او اين بار احترام بيشتري براي من و همراهيانم قائل شده بود و روي حرف‌هايمان بيشتر حساب مي‌كرد.

اما آن پسر بچه را ديگر نديدم. شايد آن مرد مهربان دنبالش آمده بود! شايد پسربچه از آمدنش مايوس شده بود! شايد ...

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/10/19 ساعت: 12:46
جغرافیای درد (موضوع: مفهومي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/10/14 ساعت: 20:58
نوازش (موضوع: مفهومي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/10/12 ساعت: 8:53
دروازه‌هاي بهشت (موضوع: مفهومي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/10/10 ساعت: 9:19
سبز در سبز (موضوع: آييني)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/10/02 ساعت: 9:45
علمدار کجاست؟ (موضوع: آييني)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/10/01 ساعت: 9:13
باز این چه شورش است (موضوع: آييني)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/09/29 ساعت: 8:44
چادرهای منی (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/09/20 ساعت: 10:2

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/09/14 ساعت: 10:4
حج و مردم (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/09/12 ساعت: 8:47
حج و مردم (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/09/11 ساعت: 9:49
مسعی (موضوع: آييني)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/09/10 ساعت: 9:12
سلام بر سرزمین عرفات (موضوع: آييني)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/09/04 ساعت: 8:59
عکس یادگاری (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/09/03 ساعت: 9:24
زائر (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/30 ساعت: 21:29
يا رب‌العالمين (موضوع: آييني)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/27 ساعت: 9:55
حاجی کوچولو (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/26 ساعت: 8:52

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/25 ساعت: 9:23
در حصار ساخت و ساز (موضوع: معماری و اماكن)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/23 ساعت: 10:24
دست‌فروش - 5 (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/22 ساعت: 9:40
دست‌فروش - 4 (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/21 ساعت: 10:32
دست‌فروش - 3 (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/20 ساعت: 13:35
دست‌فروش - 2 (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/19 ساعت: 10:54
دست‌فروش - 1 (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/18 ساعت: 10:32
سلام بر مدینه‌النبی (موضوع: معماری و اماكن)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/10 ساعت: 8:45
ميلاد امام هشتم(ع) ‌مبارك‌باد‌-5 (موضوع: معماری و اماكن)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/07 ساعت: 7:3
ميلاد امام هشتم(ع) ‌مبارك‌باد‌-4 (موضوع: معماری و اماكن)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/06 ساعت: 7:1
ميلاد امام هشتم(ع) ‌مبارك‌باد‌-3 (موضوع: معماری و اماكن)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/05 ساعت: 7:2
ميلاد امام هشتم(ع) ‌مبارك‌باد‌-2 (موضوع: معماری و اماكن)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/04 ساعت: 7:0
ميلاد امام هشتم(ع) ‌مبارك‌باد‌-1 (موضوع: معماری و اماكن)

ميلاد امام هشتم مبارك باد

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/08/03 ساعت: 8:47
انعكاس ملودي (موضوع: اجتماعي)

انعكاس ملودي

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/07/30 ساعت: 10:24
پیانو (موضوع: اجتماعي)

پيانو

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/07/27 ساعت: 20:56
فروشنده (موضوع: اجتماعي)

فروشنده

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/07/25 ساعت: 17:22

قبرستان بقيع - ويژه شهادت امام جعفر صادق (ع)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/07/21 ساعت: 3:54
از آب گذشته (موضوع: طبيعت)

از آب گذشته

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/07/07 ساعت: 8:8
شیطنت‌هاي كودكي (موضوع: اجتماعي)

شيطنت‌هاي كودكي

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/07/06 ساعت: 8:58
زنان ماساهي و اشتغال (موضوع: اجتماعي)

زنان ماساهي و اشتغال

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/07/04 ساعت: 9:31
اول مهر و نگاهي به آينده (موضوع: اجتماعي)

اول مهر و نگاهي به آينده

اول مهر و نگاهي به آينده

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/07/01 ساعت: 11:1
در امتداد رفتن (موضوع: طبيعت)

در امتداد رفتن

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/06/27 ساعت: 8:52
دختر کولی (موضوع: اجتماعي)

دختر كولي

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/06/26 ساعت: 8:48
پنهان شده (موضوع: اجتماعي)

پنهان شده

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/06/25 ساعت: 9:1
در اسارت ميراث فرهنگي (موضوع: معماری و اماكن)

در اسارت ميراث فرهنگي

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/06/24 ساعت: 10:39
خلوت گزیده (موضوع: اجتماعي)

خلوت گزيده

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/06/22 ساعت: 8:57
نگاه (موضوع: اجتماعي)

نگاه

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/06/09 ساعت: 9:13
تا آسمان (موضوع: معماری و اماكن)

تا آسمان

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/06/02 ساعت: 9:25
یک‌سال گذشت (موضوع: طبيعت)

قله دماوند

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/06/01 ساعت: 10:48
چهل‌ستون (موضوع: معماری و اماكن)

چهل‌ستون

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/05/31 ساعت: 9:21

سمبل و نماد برده‌داري در آفريقا

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/04/18 ساعت: 8:28

كاترين

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/04/16 ساعت: 8:50

خورشيد

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/04/09 ساعت: 10:56
انتخابات در راه است. (موضوع: مفهومي)

انتخابات در راه است.

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/03/17 ساعت: 18:37
زیبایی شرقی در غرب (موضوع: اجتماعي)

زيبايي شرقي در غرب

زيبايي شرقي در غرب

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/02/24 ساعت: 9:50
چقدر زود پير مي‌شويم (موضوع: اجتماعي)

دوست نداشتم براي اين پست مطلب بنويسم، اما حيفم آمد كه شما در جريان آن نباشيد. تلويزيون نگاه مي‌كردم. حدود ۱۰ صبح روز جمعه بود (يعني همين امروز)؛ دخترم لوازم خميربازي برادر كوچكش را آورد و پيش روي من پهن كرد؛ مي‌خواستم اعتراض كنم تا مزاحم تلويزيون تماشا كردن من نباشد، اما چيزي نگفتم.

گمان مي‌كنم كه بيش از ۱۰ يا ۱۵ دقيقه نگذشته بود كه صدايم كرد و گفت: "بابا خوشگل شده؟"

وقتي كاردستي‌اش را نگاه كردم، باورم نشد كه پيش روي من در اين زمان كوتاه چنين خلاقيتي از خود نشان داده باشد.

به وجد آمده بودم؛ گفتم دوربينم را بياور تا عكسي از آن بگيرم و به اطلاع ديگران هم برسانم؛ گمان مي‌بردم كه چنين اثري را روزها و هفته‌ها در اطاقش به يادگار نگاه دارد.

حالا كه اين مطالب را مي‌نويسم تمام خميرها را از هم باز كرده است و مي‌خواهد چيز ديگري خلق كند.

به راستي چقدر فرزندان ما زود بزرگ مي‌شوند و به توانايي‌ مي‌رسند و ما چقدر زود پير مي‌شويم و از توانايي مي‌افتيم.

 

كاردستي كيانا

كاردستي كيانا

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/02/18 ساعت: 12:1
معلم، معلم است. (موضوع: اجتماعي)

بايد دل شير داشته باشي تا بتواني در وصف مقام و منزلت معلم سخن براني؛ كه من ندارم.

بايد صادق و قدرشناس باشي تا مواهب امروزت را منتسب به معلم بداني؛ كه من نبوده و نيستم.

و هزاران بايد و نبايد ديگر.

بنابراين به طبع آن‌چه معلم شهيد به ما آموخت سخن مي‌گويم؛

خواستم بگويم، معلم انساني بزرگ است.

ديدم معلم نيست.

خواستم بگويم، كه معلم نقشي چون انبياء دارد.

ديدم كه معلم نيست.

خواستم بگويم، كه معلم چراغ راه بشريت است.

ديدم كه معلم نيست.

خواستم بگويم، كه معلم انسان‌ساز است.

ديدم كه معلم نيست.

خواستم بگويم، كه معلم هديه‌اي از جانب خداست.

باز ديدم كه معلم نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه معلم نيست.

معلم، معلم است.

استاد غلامرضا عمراني

استاد روزت گرامي

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/02/12 ساعت: 8:0
قبائل ماساهی (موضوع: آييني)

نوشتن در مورد قبائل ماساهی، كار ساده‌اي نيست. آن‌قدر در بين رفتار، كردار، سنت، زندگي، كار و ... مردم اين قبائل شگفتي مي‌بينيد، كه نمي‌دانيد بايد از كدام يك داد سخن دهيد.

قبائل ماساهي، يكي از پرجمعيت‌ترين و اصيل‌ترين قبائل ماساهي به شمار مي‌آيند كه در كشورهاي تانزانيا و كنيا زندگي مي‌كنند. اين قبائل با شيوه‌هاي سنتي و بدوي به زندگي ادامه مي‌دهند. اخيرا كشورهاي اروپايي و امريكايي براي حفظ اين قبائل به همان صورت سنتي و اصيل اقداماتي را انجام داده‌اند تا زندگي مدرن شهري در آن‌ها نفوذ پيدا نكرده و هم‌چنان جذاب و ديدني باقي بمانند و به همين منظور سرمايه‌گذاري‌هاي زيادي هم كرده‌اند.

شايد بتوان بخشي از جذابيت‌هاي اين قبائل را به صورت زير خلاصه نمود.

آن‌ها هنوز هم خون گاو را با شير مخلوط كرده و به عنوان نوشيدني استفاده مي‌كنند.

مردان اين قبائل هيچ كاري به جز محافظت از اطراف خانه را بر عهده ندارند و همواره با چوب‌دستي خود مشغول گردش و استراحت يا همان محافظت از خانه هستند.

زنان ماساهي مسئول امرار معاش و كسب درآمد اين قبائل هستند. ساختن خانه، ساختن صنايع دستي، تربيت كودكان، پخت و پز و ... بر عهده‌ي زنان ماساهي مي‌باشد.

مردان ماساهي هر چقدر كه تعداد گاو و گوسفندانشان بيشتر شود و از تمول بيشتري برخوردار باشند، به همان مقدار زنان بيشتري را به همسري انتخاب مي‌كنند. در واقع هر اجتماع ماساهي به يك مرد بزرگ تعلق داشته و هر خانه به يك زن او اختصاص پيدا مي‌كند. به عنوان مثال قبيله‌اي كه ما از آن بازديد به عمل آورديم متعلق به مردي بود كه بيش از ده زن داشت.

خانه‌هاي ماساهي از سه بخش درست شده است كه فقط با سوراخ‌هايي بسيار كوچك از نور طبيعي روشن مي‌شوند. يك بخش از اين خانه‌ها براي نگه‌داري گوساله استفاده مي‌شود و بخشي ديگر براي نگه‌داري فرزندان و ديگري هم براي زن و شوهر ماساهي.

مرد بزرگ قبائل ماساهي كه در هر خانه يك زن دارد، معمولا از شب تا صبح از اين خانه به آن خانه مي‌رود و اين گونه مساوات را در زندگي زناشويي بين آن‌ها رعايت مي‌كند. او روزها را به استراحت و خواب مي‌گذراند و شب‌ها هم به عدالت‌گستري و مساوات محوري مشغول است!

مردم ماساهي در عين حالي كه مردماني خشن و وحشي به نظر مي‌رسند، اما كاملا روحي آرام و خونسرد دارند. آن‌ها به هيچ عنوان گوشت شكار نمي‌خورند و عموما از دام‌هاي خود براي اين منظور استفاده مي‌نمايند.

جوانان ماساهي به هيچ عنوان به شكار حيوانات وحشي مانند شير و پلنگ و ... نمي‌پردازند، مگر آن‌كه آن حيوان به گله‌ي آن‌ها حمله كرده باشد و آن‌ها فقط به دنبال انجام يك عمل سنتي و براي دور نمودن سايه‌ي شوم از سر قبيله آن شير را شكار نموده و مي‌كشند و بعد از آن دم شير را جدا نموده و به زانوي خود بسته و در ميدان قبيله به رقص و پايكوبي مشغول مي‌شود تا هم شجاعت و دليري خود را به رخ ديگران بكشد و هم خبر كشته شدن شير را به ديگران بدهد و اين گونه آرامش به قبيله باز گردد.

اجتماع ماساهي

خانه‌ي ماساهي

كودكان ماساهي

زنان ماساهي

مردان ماساهي

مادران ماساهي

مراسم ماساهي

زيورآلات ماساهي

پوشش ماساهي

تجارت ماساهي

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/01/29 ساعت: 10:41
جغرافیای رنج (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/01/26 ساعت: 17:39
خلوت عاشقانه (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/01/20 ساعت: 9:43
شیر سنگی (موضوع: معماری و اماكن)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 88/01/17 ساعت: 0:4
ما از خود صعود می‌كنيم (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/11/28 ساعت: 22:40
حاجی کوچولو (موضوع: اجتماعي)

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/11/11 ساعت: 18:35
شير تو شير (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/08/19 ساعت: 14:35
ساز مخالف (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/08/11 ساعت: 21:26
چتري براي هيچ‌كس (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/08/11 ساعت: 21:24
نانوايي تعطيله!!! (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/08/03 ساعت: 11:43

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/07/26 ساعت: 18:54
روزنه‌هاي زندگي (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/07/26 ساعت: 18:52

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/07/18 ساعت: 19:16
خورشيد و ماه (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/07/16 ساعت: 16:44
خاطرات من و روستا (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/07/12 ساعت: 11:14
ملودي (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/07/08 ساعت: 22:25
كيانا و كورش (2) (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/07/03 ساعت: 20:59
كيانا و كورش (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/07/03 ساعت: 20:57
كورش (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/07/02 ساعت: 0:33

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/06/07 ساعت: 21:11

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/05/24 ساعت: 10:59
خانه دوست كجاست؟ (موضوع: اجتماعي)

 

راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/05/21 ساعت: 16:5
بدون شرح!!! (موضوع: اجتماعي)

بدون شرح!!!

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/05/21 ساعت: 10:18
روز پدر مبارك (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/04/26 ساعت: 9:2

I was very keen on changing this proverb in to: "Look passing the life, sitting the side of photo." Always it happens: By reviewing photograph albums, people revive past memories and live with them. Many a time, after seeing the photographs of juvenescence age, some old people feel young, regain their youth power and… More than 20 years ago, an Iranian professor of photography traveled in to Thailand for tour. A scene in Bangkok drew his attention and he took a photograph of it. In this picture a blind person is asking from people by a microphone and a small amplifier. He has put a dish in front of himself in order that people put their helps in it. He seems to be about 30 years old. It is obvious that he has recently bought his acoustic set and has created an innovation in his job. Our curious photographer was right. This picture is very beautiful; Begging from people by a microphone and amplifier!!! But this picture was kept in the personal (private) album of the photographer for years and years, without getting up of that blind man and even having the power to come out of that private album. History stopped for him on day of taking his photograph. No one was aware of him anymore and he was so living in the photographer's private album, until after more than 20 years, another photographer from the big spread of Iran, unaware of the activities of that photography professor and even without knowing him, traveled to Thailand just as the professor. Bangkok, as a capital, seems to be a good place for traveling and tour. Big and beautiful temples, natural attractions, modern urbanity, different transportation systems, different people, and... All of them were intact subjects to be pictured and he did so. At sunset, when he was tired of walking and searching for subjects, for photography and while there wasn't enough light and space for taking photograph, he was coming back to his place of residence until a scene drew his attention. A blind man, about 55 years old, was sitting in a passage – way and was asking from people. The reason for drawing the photographer's attention was his use of a microphone and an amplifier for asking. This method wasn't common in Iran and so it is clear to be an intact subject for taking photograph. But the unsuitable environmental conditions such as in sufficient light, nearness to street, having no other better angle and etc, caused it not to become a good picture and it never stepped beyond his private album, too. Several years passed, until these two photographers – that now have the teacher – student relation ship – saw the pictures of one another of this common trip. Because of passing more than 20 years, the professor had no recollection of that picture, but the student who had recently taken his pictures recognized the blind man who was captured in the private album of the professor. He rescued him from the cage of album. He seated him in front of his old age, but the blind man didn't expect (hope) for seeing his youth and old age. His microphone and amplifier have become worn out after more than 20 years. His dish has become bigger for collecting people's aids, surely he has become a family man and his expenses have increased. A little whiteness in his hair and wrinkles of the face are seen. The coincidence of these two pictures from these two photographers, even after more than 20 years is so great and beautiful that topics such as quality, clearness, color, light, cadre and etc can be ignored. Both two pictures traveled over the private albums and you are watching them. The matter that has narrated in these two pictures is HISTIRY, the history that not two historians, but two photographers have written it.

 

The first historian: Professor of photography, Amir Hojjat Safarli


The second historian: Student of photography, Mahdi Golmohammadi

 


راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/04/03 ساعت: 10:45
هر رفتني، رسيدن نيست! (موضوع: اجتماعي)

 
راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/03/09 ساعت: 1:16


امکانات جانبی